زندگینامه دانشجوی شهید احمد آتشدست

شهید احمد آتشدست در سال 1339 در خانواده ای متدین و در روستای خونیک از توابع شهرستان نهبندان به دنیا آمد؛ و از آنجا که از استعداد سرشاری برخوردار بود همزمان با آغاز تحصیل در دبستان به آموختن قرآن مجید پرداخت و در مدت کوتاهی با مفاهیم این کتاب آسمانی آشنا گردید. پس از طی دوران ابتدایی و راهنمایی وارد دبیرستان شد و در همین اوان افتخار آشنایی با حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی که در آن زمان به عنوان تبعید در ایرانشهر به سر می برد نصیب وی گردید.

این موهبت غیر منتظره ای برای احمد که نوجوانی فرهیخته و با کمال بود, راه سعادت و خوشبختی را گشود و با تلمذ در محضر آن استاد نابغه آنچه را که می باید آموخت و به زودی فراگرفت. و در اندک زمانی در صف اول مبارزه با رژیم طاغوت در استان سیستان و بلوچستان زبانزد خاص و عام گردید. بارها از سوی دستگاه اهریمنی ساواک مورد آزار و اذیت و شکنجه واقع شد او هر بار مصمم تر از مرتبه قبل در صحنه مبارزه حاضر بود.

پس از پایان تحصیلات متوسطه وارد دانشکده پزشکی اصفهان گردید, محیط آماده دانشگاه برای احمد موقعیت مناسبی ایجاد نمود که فعالیت های سیاسی اش را گسترش دهد, پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تعطیلی دانشگاه ها, فعالیت های اجتماعی خود را در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی, بسیج, جهاد سازندگی و امور تربیتی آموزش و پرورش آغاز نمود و این در حالی بود که همچنان از استاد و رهبرش پیوسته الهام می گرفت.

پس از بازگشایی دانشگاه ها برای ادامه تحصیل به اصفهان مراجعت نمود و برای سالم سازی فضای دانشکده پزشکی اصفهان از هی کوششی فروگذار ننمود. همزمان با شروع جنگ تحمیلی بارها عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل شد و با رشادت های دلیرانه خود افتخارات بسیاری را کسب نمود.

چهل روز قبل از شهادت سعادت آن را یافت که در بیت مقام معظم رهبری سیغه عقد ازدواجش با یکی از دانشجویان همفکر و مرامش به وسیله حضرت آیت الله خامنه ای جاری گردد.

پس از مراسم ازدواج برای آخرین دیدار با خانواده عازم ایرانشهر شد و پس از آن جهت شرکت در عملیات والفجر یک عازم میدان نبرد گردید و به عنوان فرمانده پدافند دشت فکه به انجام وظیفه پرداخت سرانجام این مجاهد خستگی ناپذیر که درس ایثار و شهادت را در مکتب عشق آموخته بود در ظهر روز بیستم بهمن 1361 هنگامی که به منظور اقامه نماز ظهر و عصر به همراه همرزمش شهید مجید شجاعی در حال حرکت بود سینه مالامال از عشقش آماج گلوله های دشمن زبون گردید و عروس شهادت را در حجله دشت فکه به آغوش کشید و روح پاکش به سوی عرش برین به پرواز در آمد. روحش شاد و یادش گرامی باد.

فرازهایی از وصیت نامه شهید:

ـ نامم شهید, فرزند اسلام, شماره شناسنامه ام به عدد مظلومان و شهدای تاریخ, سلاحم ایمان, راهم کربلای الی الله, شرفم خون.

ـ پشتیبان انقلاب باشید اتحاد خود را حفظ کنید پاسدار راه حق باشید. با منافقین و فرصت طلبان مبارزه کنید تقوا را فراموش نکنید, مخلصانه پیرو ولایت فقیه باشید.

ـ سلام مرا به امام و آقای خامنه ای برسانید و به ایشان عرض کنید احمد خلاف انتظار شما گام بر نداشت و از راهنمایی های شما ممنون بود.

پیام حضرت آیت الله خامنه ای به مناسب شهادت شهید احمد آتشدست:

در ایرانهر در میان آن همه نوجوان و کودک فقط یک نفر دل و روحیه مبارزه را داشت و آن احمد آتشدست بود, امید من به همین یک نفر بود او بچه ها را جمع می کرد مسجد را از حضور پر شور آنها رونق می داد کتاب از من می گرفت و تقسیم می کرد سخنرانی می کرد. بعدها هرگز رابطه اش با من قطع نشد خبر داشنجو شدنش را شنیدم از این که حزب اللهی مانده است خدا را شکر کردم, دلم می سوخت که این تنها محصول یک شهر را از دست رفته ببینم, و خدا را شکر که او هرگز از دست نرفت چند ماه پیش عقدش را خواندم و امروز خبر عروجش را می شنوم...

ای خدای شهیدان بر دل پدر و مادر او و همه شهیدان رحمت آور و این عزیز را با شهدای بزر اسلام محشور فرما.

                                                                منبع 

http://www.chemical-victims.com/HomePage.aspx?TabID=4920&Site=IsaarPortal&Lang=ar-SA

ننه علی! از ما پیش شهیدان هیچ نگو

چکار داری به فرزندت بگویی که تشنگی خدمت ، جای خود را به شیفتگی قدرت داده است؟ چکار داری برایش بازگو کنی که برای چهار روز نشستن بر روی یک صندلی چه کار ها که نمی کنند و چه تهمت ها و انگ ها که نثار خلق الله نمی کنند؟ چکار داری بگویی که بعضی ها آنقدر دروغ تحویل مردم داده اند که حتی آبروی نداشته دروغ را هم برده اند؟! چکار داری بگویی که از ارزش هایی که علی ات به قربان آنها رفته ، چه دکان هایی علم شده است؟

تصاویر: تشییع پیکر ننه علی

در ادامه مطلب:...
ادامه نوشته

ننه علی به فرزند شهیدش پیوست ...

جنازه پسرش را در اهواز دفن کردند، ننه علی می خواست قربانعلی را بیاورد پیش خودش، پیکر قربانعلی رابه تهران منتقل کردند.با آنکه حالا قربانعلي به او نزدیک شده بود اما نمي‌توانست دوری قربانعلی را تحمل کند. برای همین برای همیشه اسباب‌كشي كرد بهشت زهرا، سر خاك پسرش تا شبها او را در آغوش بکشد.

121732_946.jpg

17 سال زندگی آنها در بهشت زهرا طول کشید، از سال 59 تا 76 تا اینکه ننه علی از پا افتاد.حالا ننه علی توی خانی آباد در خانه دخترش نشسته و می گوید: دو تا بچه دارم که هردو اینجا هستند، یکی پیشم نشسته یکی هم اینجا توی قلبم.

ننه علي را خيلي‌ها مي‌شناسند، چند سال پيش هر وقت سري به بهشت زهرا- قطعه شهدا ‌زديم، پيرزن خميده‌اي را ‌ديديم كه آهسته از كنار قبرها عبور مي‌كند. خيلي‌ها فكر مي‌كردند او هم مثل بقيه مادران شهدا هر هفته به ديدار فرزند خود مي‌آيد ولي او شب و روزآنجا بود و با كسي زندگي مي‌كرد كه قرآن كريم اورا زنده مي‌خواند.

ننه علي با دست‌هاي لرزان و فرتوت خود اتاقكي بر مزار پسرش ساخت تا هميشه در كنار او بماند، اما ننه علي حالا ديگر اينجا نيست. مادر شهيد قربانعلي درخشان از شهداي انقلاب ايران است كه در سال 57 در اهواز به دليل مبارزه با رژيم شاه به شهادت رسيد. او 17 سال با فرزند شهيدش زندگي مي‌كرد.

ننه علي را در بهشت زهرا پيدا نكرديم و وقتي هم با كمك مسئولين روابط عمومي بهشت زهرامتوجه شديم كه او حالا در خانه دخترش در خاني آباد تهران زندگي مي‌كند، هم نتواستيم او را ببينيم.ننه علي اين روزها سن‌اش به 90 سالگي مي‌رسد، به دليل كهولت سن دچار آلزايمر شده است و به خاطر اينكه سخت مي‌تواند راه برود كمتر بر سر مزار شهيد علي درخشان مي‌رود.

ننه علي سال59 داغدار پسرش شد و اين پايان راه نبود چراكه شهيد علي درخشان وقتي كه به مقام شهادت نائل شد در شهر اهواز به خاك سپرده شد و ننه علي علاوه بر غم دوري او نمي‌توانست بر سر مزار فرزندش حاضر شود.بالاخره بعد از 8 ماه ننه علي و خانواده او توانستند پيكر شهيد علي درخشان را با اجازه مراجع به بهشت زهرا منتقل كنند ملاقات با ننه علي كار سختي است و به دليل كهولت سن او نمي‌توانستيم او را از نزديك ملاقات كنيم.

لاجرم با خانه دختر ننه علي تماس گرفتيم و اصرار‌هاي مكرر ما براي هم كلام شدن با ننه علي جواب داد و توانستيم چند لحظه‌اي صحبت كنيم، وقتي با توضيحات زياد دخترش متوجه مي‌شود كه مي‌خواهيم با او مصاحبه كنيم صدايش را صاف مي‌كند و بدون وقفه مي‌گويد:« ننه فتح‌اللهي هستم در سال ۱۳۰۰ تو يكي از روستاهاي اردبيل همان مرشت زنده شدم و نه فقط ننه علي بلكه ننه تمام شهداي بهشت زهرا هستم. دو تا بچه دارم كه هر دو تا شون اينجا هستند. يكي پيشم نشسته و ديگري اينجا توي قلبم آرام شده.»

از او مي‌خواهم كه درباره علي صحبت كند، متوجه نمي‌شود تا اينكه دخترش با صداي بلند براي او توضيح مي‌دهد،ننه علي با لهجه شيرينش ادامه مي‌دهد:«پسرم علي كه ۲۴ سالش بود تو هواپيمايي كار مي‌كرد. امام را خيلي مي‌خواست، تو اهواز به خاطر امام خميني شهيد شد.»

ننه علي همسرش را سال‌ها پيش وقتي فرزندانش بسيار كوچك بودند از دست داد و پس از آن به تهران آمد تابا كارگري در خانه‌هاي مردم بچه هايش را بزرگ كند. اينها را دخترش مي‌گويد وقتي كه ديگر ننه علي گوشي تلفن را به او مي‌دهد و ديگر نمي‌تواند حرف بزند. البته زندگي ننه علي در بهشت زهرا در آن اوايل با مخالفت‌هايي هم مواجه شده بود.

داماد ننه علي كه خود كارمند سازمان بهشت زهرا است، در اين باره مي‌گويد: «اوايل حضور ننه علي در بهشت زهرا با مخالفت مسئولين بهشت زهرا مواجه شده بود، و معتقد بودند اگر فردا هركدام از مادران شهدا بخواهند بر سر مزار فرزندان خود زندگي كنند، ديگر نمي‌توانيم اين مجموعه را مديريت كنيم اما ديدند نمي‌توانند با او مقابله كنند و ننه علي 17 سال يعني از سال 59 تا سال 76 شبانه روز بر سر مزار فرزندش زندگي كرد.

ننه علي زياد نمي‌تواند صحبت كند‏‏، خيلي نا توان شده است. به‌طوريكه كه ديگر كم مي‌تواند بر سر مزار پسرش برود، ننه علي بالاخره روزي تا ابد پيش پسرش آرام مي‌گيرد چراكه قبري در كنار قبر پسرش دارد و در همان اتاقك كوچك مي‌تواند تا هميشه در كنار پسرش بماند.ننه علي را نتوانستيم ملاقات كنيم اما تنها راهي كه برايمان باقي مي‌ماند اين بود كه براي او پيغامي بگذاريم: ننه علي برايمان دعا كن... .

شهدا

با سلام

فردا تشییع جنازه 26تن از شهدای عملیات والفجر 8 منطقه فاو در منطقه شلمچه می باشد .

از علاقه مندان دعوت به عمل می آید برای تشییع جنازه هایشان

شادی روح شهدا صلوات

زندگي نامه شهيد سرگرد خلبان احمد كشوري

زندگي نامه شهيد سرگرد خلبان احمد كشوري

بسم الله الرحمن الرحيم

شهيد كشوري ، اسطوره مقاومت در روزهاي خون وخطر

مكتبي كه شهادت دارد اسارت ندارد امام خميني

اين مختصري است از زندگي نامه شهيد سرگرد خلبان احمد كشوري

مردي كه افتخار اسلام و هوانيروز بود و به وسيله سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ارتشي نمونه لقب گرفت دلاوري كه همه عشقش اسلام بود و امام شهيدي كه در دامان پدر و مادري مسلمان و شجاع پرورده شد از شجاعت پدرش همين بس كه رئيس ژاندارمري در يكي از شهرهاي شمال بوده با سردمداران زر و زور مبارزه مي كرد و در آخر مجبور به استعفا شد و سپس به كشاورزي پرداخت و از قدرت روحي مادرش چه چيز بالاتر از اين كه در هنگام دفن پسرش در حالي كه عكس او را مي بوسيد و پرچم جمهوري اسلامي را كه به دست خودش دوخته بود بر سر مزار او مي آويخت فرياد زد احسنت ، پسرم ،‌احسنت پسرم و آنان كه با چشمي گريان در بهشت زهرا حضور داشتند هيچ گاه سخنان خانواده صبور سرگرد كشوري را فراموش نخواهند كرد

احمد در تير ماه 1332 در خانواده اي متوسط به دنيا آمد دوران دبستان و سه سال اول دبيرستان را به ترتيب در كياكلا و سر پل تالار دو روستا از روستاهاي محروم شمال و سه سال آخر را در دبيرستان قناد بابل گذراند او دوران تحصيلش را با استعداد فوق العاده اي كه داشت به عنوان شاگردي ممتاز به پايان رساند وي ضمن تحصيل علاقه زيادي به كارهاي ورزشي و هنري نشان مي داد و در اغلب رشته هاي هنري در مسابقاتي نيز شركت كرده بود كه يك بار هم در رشته طراحي در ايران مقام اول را حائز گرديد و در كشتي هم درخششي داشت

احمد در حين تحصيل فعاليتهاي مذهبي زيادي داشت و با صداي خويش در اغلب مجالس و مراسم مذهبي از قبيل عاشورا با مديريت و جديت بسيار مرثيه خواني و اداره بخشي از مراسم را به عهده مي گرفت و در اين برنامه ها تمام سعي خود را براي نشان دادن چهره حقيقي اسلام و بيرون آوردن آن از قالبهايي كه سردمداران زر و زور و اربابان از خدا بيخبر براي آن درست كرده بودند به كار مي برد و معتقد بود انسان نبايد يك مسلمان شناسنامه اي باشد بلكه بايد عامل به احكام اسلام باشد و چون در اين فكر بود كه اسلام را از روي تحقيق و مطالعه بپذيرد در دوران دبيرستان مطالعاتش را وسعت داد و تا هنگام اخذ ديپلم علاوه بر كتب مذهبي كتابهايي از سياهان افريقا و ظلمهايي كه بر آنان رفته بود و كتابهاي ديگري از قبيل مسلك ماديگرايان و راه مبارزه با آنان و مسيحيت و دستكاريهايي كه در تورات و انجيل شده و محكوم كردن پاپهاي به ظاهر شرعيشان خوانده بود

احمد در سال آخر دبيرستان با دو تن از بچه هاي همكلاسش فعاليتهاي سياسي ، مذهبي خود را شدت داد و به وسيله كشيدن طرحها و نقاشيهاي سياسي بر عليه رژيم وابسته افشاگري مي نمود

كشوري بعد از گرفتن ديپلم براي ورود به دانشگاه آماده مي شد ، اما با توجه به هزينه هاي سنگين ورود به دانشگاه و محروميت مالي كه او داشت از رفتن به دانشگاه منصرف گرديد و لذا در سال 1351 وارد ارتش در قسمت هوانيروز شد ولي هميشه از مسائلي كه در آنجا مي ديد و مخالف با شئون عقيدتي اش بود رنج مي برد احمد در معاشرت با استادهاي خارجي اعمالي از خود نشان مي داد كه آنها تحت تأثير قرار مي گرفتند و در اين مورد وقتي از او سئوال مي شد مي گفت من يك مسلمانم و مسلمان نبايد فقط به فكر خود باشد و مي خواست در آنجا نيز دامنه ارشاد را بگستراند

شهيد كشوري به علت هوش و استعدادي كه داشت دوره هاي تعليماتي خلباني هليكوپترهاي كبري و جت رنجر و را با موفقيت و سربلندي به پايان رساند

آن شبها كه او با صوت زيباي قرآنش روحي ديگر مي گرفت و پيوندش را با الله مستحكم تر مي نمود فراموش نشدني است عبادتهاي او بسيار شيرين و در انسان موثر بود وقتي وارد عبادت مي شد حالي ديگر مي گرفت با زندگي ساده اي مي ساخت و با تجملات سخت مبارزه مي كرد روحيه اي متواضع و رئوف داشت و در عين حال در مقابل بي عدالتي ها سرسختانه مي ايستاد علاقه عجيبي به روحانيت داشت و بسيار افسوس مي خورد كه چرا روحاني نيست و مي گفت اي كاش در لباس روحانيت بودم در آن صورت مي توانستم حرفهايم را بزنم كشوري در ارتش با همه محدوديتها و زندگي محصوري كه داشت بسياري از كتابهاي ممنوعه را در كمد لباسش جاسازي كرده بود و در فراغت آنها را مطالعه مي كرد و به ديگران نيز مي داد تا مطالعه كنند و چندين بار به علت اعمالي كه بر عليه رژيم انجام مي داد مورد بازجويي قرار مي گرفت و حتي تهديد شد در اوايل به كارش در باختران كرمانشاه سابق شروع به تحقيق درباره فقراي شهر نمود و در اين زمينه براي نشر روحيه انفاق در همكارانش سعي بسيار مي كرد و بالاخره توانسته بود با همكاري چندين نفر ديگر از ارتشيان خير هوانيروز مخفيانه صندوق اعانه اي جهت كمك به مستضعفين تشكيل دهد چه شبها شده بود كه همراه با تعريف كردن مصيبتهاي فقرا اشك مي ريخت و فكر چاره شان را مي كرد او با همه خطراتي كه تهديدش مي كرد به منزل فقرا مي رفت و ضمن كمك براي آنان روشن مي ساخت كه از طرف شاه خبيث ، اين كمكها به ايشان نشده است و او در فكر بدبختي اينان نيست احمد پيش از انقلاب و همراه انقلاب و بعد از انقلاب جان بر كف و دلير براي اعتلاي اسلام ايستاد و مقاومت كرده در اكثر تظاهرات شركت مي كرد و بسياري از شبها ، بدون آن كه لحظه اي به خواب برود تا صبح را به چاپ اعلاميه امام مي گذراند ، او چه قبل و چه بعد از انقلاب عقيده اش اين بود كه تنها رهبران راستين امت اسلام ، روحانيت در خط امام هستند در ميان تظاهرات چندين بار كتك خورده بود ولي با شوق عجيب از آن ياد مي كرد و مي گفت اين باطومي كه من خوردم چون براي خدا بود چه شيرين است و من شادم از اين كه مي توانم قدمي بردارم و اين توفيقي است از سوي پروردگارم در زمان بختيار خائن با تني چند از دوستانش طرح كودتايي را براي سرنگوني اين عامل امريكا ريختند و طرح را نزد آيت الله پسنديده برادر امام بردند و قرار بر اين شد كه طرح به نظر امام خميني رسيده و در صورت موافقت ايشان اجرا گردد اما خوشبختانه با هوشياري امام بي باك امت انقلاب اسلامي در 22 بهمن انقلاب پيروز گرديد و ديگر احتياجي به كودتا نبود وقتي غائله كردستان شروع شد چون كسي مي ماند كه عزيزي را از دست داده باشد و يا برادري در بند داشته باشد از بابت اين ناامني ناراحت بود سردار شهيد به خون خفته ما تيمسار فلاحي مي گفت من شبي داوطلب خواستم براي مأموريت سختي در كردستان و هنوز سخنانم تمام نشده بود كه از صف جواني بيرون آمد ديدم كشوري است او از همان آغاز جنگ داخلي چنان از خود كياست و لياقت و شجاعت نشان داد كه وصف ناكردني است يك بار به شدت زخمي شد يعني 3 جاي بدنش به وسيله گلوله هايي كه به سوي هليكوپترش پرتاب كردند سوراخ شد ولي به فضل خداوند و هوشياري تمام هليكوپتر را به مقصد رساند در زمان جنگ هم دست از ارشاد برنمي داشت و ثمره تلاشهاي شبانه روزي او را مي توان در پرورش عقيدتي شيرمرداني چون شهيد سهيليان و شهيد شيرودي دانست و چه متواضعانه شيرودي شهيد گفت احمد استاد من بود زماني كه صدام امريكايي به ايران يورش آورد ، احمد در انتظار آخرين عمل جراحي براي بيرون آوردن تركش از سينه اش بود ، اما همين كه موضوع تجاوز صدام را شنيد فرداي آن روز عازم سفر شد به او گفته بودند بمان و پس از اتمام جراحي برو ، اما جواب داده بود ‌وقتي كه اسلام در خطر باشد ، من اين سينه را نمي خواهم

به جبهه رفت و چون گذشته ، سلحشورانه مي جنگيد و مزدوران را به درك واصل مي كرد به طوري كه بيابانهاي غرب كشور را به گورستاني از تانكها و نفرات مزدور دشمن تبديل كرده بود بدون وقفه و با تمام قدرت و قوا مي كوشيد پروازهاي سخت و خطرناك را از همه زودتر و از همه بيشتر انجام مي داد حماسه هايي كه در شكار تانك آفريده بود فراموش نشدني است و اشك و تضرع و عبادتهاي نيمه شبش اين مبارزه با كفر را روحي ديگر مي بخشيد و واقعاً الگويي بود براي نشان دادن يك مسلمان كامل و به كمال رسيده و چه زيبا گفته است شهيد عزيزمان تيمسار فلاحي كه احمد فرشته اي بود در قالب انسان او چنان مبارزه با كفر را با زندگي خود عجين كرده بود كه ديگر هيچ چيز و هيچ كس برايش كوچكترين مانعي نبود حتي مريم 3 ساله و علي 3 ماهه اش و هر بار كه صحبت از دوست داشتن بچه ها مي شد مي گفت كه آنها را به قدري دوست دارم كه جاي خدا را نخواهند بگيرند هر كار سخت و دشواري را كه انجام مي داد او خود ناچيز مي شمرد و وظيفه مي دانست و ازكارهاي ديگران و قشرهاي مختلف در جبهه خصوصاً پاسداران قدرداني بسيار مي كرد علاقه وصف ناشدني اي به برادران پاسدار داشت و مبارزه آنان را از خالصانه ترين مبارزات بعد از صدر اسلام مي دانست او يك بار پوتيني از برادر پاسداري به عنوان هديه گرفته بود و هرگز اين چكمه رزم را از خود دور نمي كرد و مي گفت من اين را از خالصي از خالصان درگاه احديت كه روحانيت و جهاد و شهادت از چهره شان و نگاهشان مي باشد گرفته ام

احمد همواره براي وحدت هرچه بيشتر دو قشر پاسدار و ارتشي مي كوشيد چنان كه حجت الاسلام معاديخواه هماهنگي غرب كشور را مرهون شهيد كشوري مي دانست احمد مي گفت تا آخرين قطره خون براي اسلام و اطاعت از ولايت فقيه خواهم جنگيد و انتقام خون از اين مزدوران كثيف كه سرهاي مبارك عزيزانم پاسداران را نامردانه بريدند خواهم گرفت

احمد عشقش به امام چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب وصف ناكردني است بعد از انقلاب وقتي كه براي امام كسالت قلبي پيش آمده بود احمد در مسافرت بود ، در راه وقتي كه خبر را شنيد از ناراحتي ماشين را كنار جاده نگهداشت و در حالي كه مي گريست گفت خدايا از عمر ما بكاه و به عمر اين رهبر بيفزا و وقتي به تهران رسيد به بيمارستان رفت و آمادگي خود را براي اهداي قلب به رهبرش اعلام كرد

او بر اين عقيده بود تا در اين دنيا هست و فرصتي وجود دارد توشه اي براي آخرت بسازد ، هرگز از حركت و تلاش لحظه اي بازنايستاد

به طوري كه مي گويند بارها شده بود در هواي ابري و حتي باراني پرواز نمود او الله را مي ديد او به جهان جاوداني مي انديشيد و عشق به جبهه و الله هر خطري را در نظرش براي رسيدن به لقاالله هموار كرده بود و در راه الله شهادت براي او از عسل شيرين تر شده بود

آري و بالاخره در روز 15/9/1359 نيايشهاي شبانه اش به درگاه احديت مورد قبول واقع گرديد و درحالي كه از يك مأموريت بسيار مشكل ، اما پيروز باز مي گشت مورد حمله نابرابر و ناجوانمردانه مزدوران بعثي قرار گرفت و در حالي كه هليكوپترش در اثر اصابت راكتهاي دو ميگ به شدت در آتش مي سوخت آن را تا مواضع خودي رساند و آن گاه در خاك وطن سقوط كرد و شربت شيرين شهادت را مردانه نوشيد

يادش و راهش جاودانه باد

تهيه و تنظيم از خانواده شهيد

زندگینامه شهید بابایی

زندگي نامه سرلشگر خلبان شهيد عباس بابايي
زندگي نامه سرلشگر خلبان شهيد عباس بابايي

نام : عباس بابایی

نام پدر : اسماعيل 
تولد : 14 آذر 1329
محل تولد : قزوین
راه یابی به دانشكده خلباني نيروي هوايي : 1348
اعزام به آمريكا جهت تكميل دوره خلباني : 1349
بازگشت به ايران : 1351
ازدواج با صديقه (مليحه ) حكمت: 4 شهريور 1354
فرماندهي پايگاه هشتم هوايي اصفهان (ارتقاء از درجه سرواني به درجه سرهنگ دومي) : 7/5/1360
معاون عمليات نيروي هوايي تهران (ترفيع به درجه سرهنگ تمامي) : 9/9/1362
افتخار به درجه سرتیپی : 8/2/1366
تاریخ شهادت : 15 مرداد 1366
محل دفن : گلزار شهداي قزوين
طول مدت حیات : 37 سال
نحوه شهادت : اصابت گلوله به پيکرش در حين انجام عمليات برون مرزي

شهيد عباس بابايي، بزرگ مردي كه در مكتب شهادت پرورش يافت ؛ مجاهدي كه زهد و تقوايش بسان دريايي خروشان بود و هر لحظه از زندگانيش موج ها در برداشت. مرد وارسته اي كه سراسر وجودش عشق و از خودگذشتگي و كرامت بود، رزمنده اي كه دلاور ميدان جنگ بود و مبارزي سترگ با نفس اماره ي خويش. از آن زمان كه خود را شناخت كوشيد تا جز در جهت خشنودي حق تعالي گام برندارد. به راستي او گمنام، اما آشناي همه بود. از آن روستاييِ ساده دل، تا آن خلبان دلير و بي باك. 
شهيد بابايي در 14 آذر سال 1329، در شهرستان قزوين ديده به جهان گشود. دوره ي ابتدايي و متوسطه را در همان شهر به تحصيل پرداخت و در سال 1348، به دانشكده خلباني نيروي هوايي راه يافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتي براي تكميل دوره به آمريكا اعزام شد. شهيد بابايي در سال 1349، براي گذراندن دوره خلباني به آمريكا رفت. طبق مقررات دانشكده مي بايست به مدت دو ماه با يكي از دانشجويان آمريكايي هم اتاق مي شد. آمريكايي ها، در ظاهر، هدف از اين برنامه را پيشرفت دانشجويان در روند فراگيري زبان انگليسي عنوان مي كردند، اما واقعيت چيز ديگري بود.
چون عباس در همان شرايط تمام واجبات ديني خود را انجام مي داد، از بي بند و باري موجود در جامعه آمريكا بيزار بود. هم اتاقي او در گزارشي كه از ويژگي ها و روحيات عباس نوشته، يادآور مي شود كه بابايي فردي منزوي و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهاي اجتماعي بي تفاوت است. از رفتار او بر مي آيد كه نسبت به فرهنگ غرب داراي موضع منفي مي باشد و شديداً به فرهنگ سنتي ايران پاي بند است. 
همچنين اشاره كرده كه او به گوشه اي مي رود و با خودش حرف مي زند، كه منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است. خود وي ماجراي فارغ التحصيلي از دانشكده خلباني آمريكا را چنين تعريف كرده است: «دوره خلباني ما در آمريكا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتي كه در پرونده خدمتم درج شده بود، تكليفم روشن نبود و به من گواهينامه نمي دادند، تا اين كه روزي به دفتر مسئول دانشكده، كه يك ژنرال آمريكايي بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست كه بنشينم. پرونده من در جلو او، روي ميز بود، ژنرال آخرين فردي بود كه مي بايستي نسبت به قبول و يا رد شدنم اظهار نظر مي كرد. 
او پرسش هايي كرد كه من پاسخش را دادم . از سوال هاي ژنرال بر مي آمد كه نظر خوشي نسبت به من ندارد. اين ملاقات ارتباط مستقيمي با آبرو و حيثيت من داشت، زيرا احساس مي كردم كه رنج دوسال دوري از خانواده و شوق برنامه هايي كه براي زندگي آينده ام در دل داشتم، همه در يك لحظه در حال محو و نابودي است و بايد دست خالي و بدون دريافت گواهينامه خلباني به ايران برگردم. در همين فكر بودم كه در اتاق به صدا در آمد و شخصي اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا براي كار مهمي به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتي را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه كردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، كاش در اينجا نبودم و مي توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم براي آمدن ژنرال طولاني شد. 
گفتم كه هيچ كار مهمي بالاتر از نماز نيست، همين جا نماز را مي خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه اي از اتاق رفتم و روزنامه اي را كه همراه داشتم به زمين انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم يا بشكنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه مي دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام كردم و در حالي كه بر روي صندلي مي نشستم از ژنرال معذرت خواهي كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت نگاه معناداري به من كرد و گفت: چه مي كردي؟ 
گفتم: عبادت مي كردم. گفت: بيشتر توضيح بده. گفتم: در دين ما دستور بر اين است كه در ساعت هاي معين از شبانه روز بايد با خداوند به نيايش بپردازيم و در اين ساعات زمان آن فرا رسيده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده كردم و اين واجب ديني را انجام دادم. ژنرال با توضيحات من سري تكان داد و گفت: همه اين مطالبي كه در پرونده تو آمده مثل اين كه راجع به همين كارهاست . اين طور نيست؟ پاسخ دادم: آري همين طور است. او لبخندي زد. از نوع نگاهش پيدا بود كه از صداقت و پاي بندي من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمريكا خوشش آمده است. 
با چهره اي بشاش خود نويس را از جيبش بيرون آورد و پرونده ام را امضا كرد. سپس با حالتي احترام آميز از جا برخاست و دستش را به سوي من دراز كرد و گفت: به شما تبريك مي گويم. شما قبول شديد . براي شما آرزوي موفقيت دارم. من هم متقابلاً از او تشكر كردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولين محل خلوتي كه رسيدم به پاس اين نعمت بزرگي كه خداوند به من عطا كرده بود، دو ركعت نماز شكر خواندم.» 
با ورود هواپيماهاي پيشرفته اف – 14 به نيروي هوايي، شهيد بابايي كه جزء خلبان هاي تيزهوش و ماهر در پرواز با هواپيماي شكاري اف – 5 بود، به همراه تعداد ديگري از همكاران براي پرواز با هواپيماي اف–14 انتخاب و به پايگاه هوايي اصفهان منتقل شد. با اوج گيري مبارزات عليه نظام ستمشاهي، بابايي به عنوان يكي از پرسنل انقلابي نيروي هوايي، در جمع ديگر افراد متعهد ارتش به ميدان مبارزه وارد شد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي، وي گذشته از انجام وظايف روزمره، بعنوان سرپرست انجمن اسلامي پايگاه، به پاسداري از دستاوردهاي پرشكوه انقلاب اسلامي پرداخت. شهيد بابايي با دارا بودن تعهد، ايمان، تخصص و مديريت اسلامي چنان درخشيد كه شايستگي فرماندهي وي محرز و در تاريخ 7/5/1360، فرماندهي پايگاه هشتم هوايي بر عهده ي او گذاشته شد. 
به هنگام فرماندهي پايگاه با استفاده از امكانات موجود آن، به عمران و آباداني روستاهاي مستضعف نشين حومه پايگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تامين آب آشاميدني و بهداشتي، برق و احداث حمام و ديگر ملزومات بهداشتي و آموزشي در اين روستا، گذشته از تقويت خط سازندگي انقلاب اسلامي، در روند هر چه مردمي كردن ارتش و پيوند هر چه بيشتر ارتش با مردم خدمات شايان توجهي را انجام داد. بابايي، با كفايت، لياقت و تعهد بي پاياني كه در زمان تصدي فرماندهي پايگاه اصفهان از خود نشان داد، در تاريخ 9/9/1362 با ارتقاء به درجه سرهنگي به سمت معاون عمليات نيروي هوايي منصوب و به تهران منتقل گرديد.
او با روحيه شهادت طلبي به همراه شجاعت و ايثاري كه در طول سال ها، در جبهه هاي نور و شرف به نمايش گذاشت، صفحات نوين و زريني به تاريخ دفاع مقدس و نيروهاي هوايي ارتش نگاشت و با بيش از 3000 ساعت پرواز با انواع هواپيماهاي جنگنده، قسمت اعظم وقت خويش را در پرواز هاي عملياتي و يا قرارگاه ها و جبهه هاي جنگ در غرب و جنوب كشور سپري كرد و به همين ترتيب چهره آشناي «بسيجيان» و يار وفادار فرماندهان قرارگاه هاي عملياتي بود و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادت، بيش از 60 مأموريت جنگي را با موفقيت كامل به انجام رسانيد. شهيد براي پيشرفت سريع عمليات ها و حسن انجام امور، تنها به نظارت اكتفا نمي كرد، بلكه شخصاً پيشگام مي شد و در جميع مأموريت هاي جنگي طراحي شده، براي آگاهي از مشكلات و خطرات احتمالي، اولين خلبان بود كه شركت مي كرد. 
سرلشكر بابايي به علت لياقت و رشادت هايي كه در دفاع از نظام، سركوبي و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد، در تاريخ 8/2/1366، به درجه سرتيپي مفتخر گرديد. تيمسار بابايي معاون عمليات نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران به هنگام بازگشت از يك مأموريت برون مرزي، هدف گلوله ضد هوايي قرار گرفت و به شهادت رسيد. تيمسار عباس بابايي صبح روز پانزدهم مرداد ماه روز عيد قربان همراه يكي از خلبانان نيروي هوايي (سرهنگ نادري) به منظور شناسايي منطقه و تعيين راه كار اجراي عمليات، با يك فروند هواپيماي آموزشي اف–5 از پايگاه هوايي تبريز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد. تيمسار بابايي پس از انجام دادن مأموريت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزي، هدف گلوله هاي تيربار ضد هوايي قرار گرفت و از ناحيه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسيد.
يكي از راويان مركز مطالعات و تحقيقات جنگ درباره اين واقعه نوشته است:« به دنبال اصابت گلوله به هواپيماي تيمسار بابايي و اختلالي كه در ارتباط هواپيما و پايگاه تبريز به وجود آمد، پايگاه مزبور به رابط هوايي سپاه اعلام كرد كه يك فروند هواپيماي خودي در منطقه مرزي سقوط كرد براي كمك به يافتن خلبان و لاشه آن هر چه سريعتر اقدام نماييد. مدت كوتاهي از اعلام اين موضوع نگذشته بود كه فرد مذكور مجدداً تماس گرفت و در حالي كه گريه امانش نمي داد گفت: هواپيماي مورد نظر توسط خلبان به زمين نشست، ولي يك از سرنشينان آن به علت اصابت تير در داخل كابين به شهادت رسيده است.»
راوي در مورد بازتاب شهادت تيمسار بابايي در جمع برادران سپاه نوشته است: «برخي از فرماندهان ارشد سپاه در جلسه اي مشغول بررسي عمليات بودند كه تلفني خبر شهادت تيمسار بابايي به اطلاع برادر رحيم رسيد . با شنيدن اين خبر، جلسه تعطيل شد و اشك در چشمان حاضرين به خصوص آنان كه آشنايي بيشتري با شهيد بابايي داشتند ، حلقه زد.» نقل شده كه وي چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاري هاي بيش از حد دوستانش جهت عزيمت به مراسم حج گفته بود: «تا عيد قربان خودم را به شما مي رسانم.»
بابايي در هنگام شهادت 37 سال داشت، او اسوه اي بود كه از كودكي تا واپسين لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداكاري و ايثار زندگي كرد و سرانجام نيز در روز عيد قربان، به آروزي بزرگ خود كه مقام شهادت بود نائل گرديد و نام پرآوازه اش در تاريخ پرا فتخار ايران جاودانه شد.
شهيد بابايي در بيانات مقام معظم رهبري : اين شهيد عزيزمان انساني مومن و متقي و سربازي عاشق و فداکار بود و در طول اين چند سالي که من ايشان را مي شناختم ، هميشه بر همين خصوصيات ثابت و پابرجا بود . 
منابع :http://www.sajed.ir
http://www.sobh.org

حدیث امام حسین علیه السلام

حدیث (1) امام حسین علیه السلام فرمودند:

لاتـَرفع حــاجَتَک إلاّ إلـى أحـَدٍ ثَلاثة: إلـى ذِى دیـنٍ، اَو مُــرُوّة اَو حَسَب 
جز به یکى از سه نفر حاجت مبر: به دیندار، یا صاحب مروت، یا کسى که اصالت خانوادگى داشته باشد

(تحف العقول ، ص 251)

حدیث (2) امام حسین علیه السلام فرمودند:

أیما اثنَین جَرى بینهما کلام فطلب أحدهما رضَـى الاخر کانَ سابقة الىَ الجنّة 
هر یک از دو نفـرى که میان آنها نزاعى واقع ی و یکـى از آن دو رضایت دیگرى را بجـویـد ، سبقت گیـرنـده اهل بهشت خـواهـد بــود

(محجه البیصاء ج 4،ص 228)

حدیث (3) امام حسین علیه السلام فرمودند:

أَعجَزالنّاسٍ مَن عَجَزَ عَنِ الدُّعاء
عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند

(بحارالانوارج/ 93 ص/ 294)

حدیث (4) امام حسین علیه السلام فرمودند:

مَن عَبَدَ اللهَ حَقَّ عِبادَتِهِ آتاهُ اللهُ فَوقَ أمانِیهِ وَ کفایتِهِی
هر که خدا را، آن‌گونه که سزاوار اوست، بندگی کند، خداوند بیش از آرزوها و کفایتش به او عطا کندی

(بحار الأنوار، ج 71، ص 183)


وصیت نامه شهید

وصيت نامه :بسم رب الشهداء و الصديقين
ربنا افرغ علينا و ثبت اقدامنا و نصرانا علي القوم الكافرين
پروردگارا به من صبر و مقاومت و ثابت قدمي عنايت فرما و نصرت و پيروزي بر كافران اهدا فرما - با سلام به پيشگاه قطب دايره امكان جهت زمين آخرين ذخيره خدا حضرت بقيه الله ارواحنا الفدا و با درود بر نايب بر حقش خميني كبير و با درود به خانواده شهيدان اين ياران به حق امام و امت حزب الله و با درود به رزمندگان اسلام كه جان بركف در جبههها نبرد ميكنند و درود بر معلولين و مجروحين انقلاب اسلامي و درود بر اسيران ايران كه در زندانهاي بغداد به سر ميبرند و درود بر شما اي امت شهيد پرور ايران و سلام و درود بر شما اي پدر و مادر مهربانم بدانيد كه اين پسر كوچك و حقير ؟؟؟؟ سر تا پا حقير در كنار برادران رزمنده ايثارگر با تقوا و سربازان امام (ع)قرار گرفته است و نميداند كه كدامين راه را بايد انتخاب كند برگردد و زندگي و دنيا و .... يا لبيك به حسين زمان خميني روح خدا بگويد كه كدامين راه؟ خدايا كمك كن و راه حق و صراط مستقيم را به من نشان ده و نه راه باطل و گمراهان را آري ابتدا راه خميني را انتخاب نمودم كه انشاء الله كه مثل حسين هم به شهادت برسم. آري من رو سياه هم در كنار رزمندگان قرار گرفتهام كه به لطف و در حال توجهات ولي عصر امام زمان (عج)ميروم تا حرف رهبر عزيزم را به مرحله عمل در آورم و چنان سيلي به صدام بزنيم كه ديگر از جايش بلند نشود.
خدايا تو ميداني كه به خاطر رضاي تو آمدهام و به خاطر راضي نمودن قلب مقدس وجود فرمانده كل جبهه‌ها حضرت مهدي (عج)خدايا اين جسم گناهكار و اين خون را در اين راه مقدس بپذير و خدايا در لحظات آخر كه در خون ناقبلم ميقلتم مولايم مهدي عزيز(عج) را بربالينم برسان و اين چشمان گناهكارم را به جمال منورش روشن گردان.
اي پدر بزرگوارم از شما طلب حلاليت نموده و از زحمات و سختيهاي شما پوزش ميطلبم و صبر و بردباري را برايتان آرزو ميكنم و از شما اي پدر ميخواهم كه اگر موجب ناراحتي شما در اين مدت زندگيم شدهام مرا بخشيد و از شما ميخواهم كه اگر خدا به من توفيق شهادت داد در مرگ من صبر و بردبار باشيد.
اي مادر مهربانم از شما هم حلاليت ميطلبم و بوسه بر دستتد ميزنم كه چنين شير حلالي را به من دادي كه افتخار بدين بزرگي نصيبم گردد و افتخار كن كه يكي از فرزندانت را به خدا هديه كرده اي .
و از شما اي مادرم مي خواهم كه در مرگ من صبر و بردباري داشته باشي واز خداطلب ارج بخواهيد و خدا را شكر كني .
اي برادران بزرگوار ، اي راهنمايان زندگيم ، اي برادران دلشوز و مخلص و با صفا از شما پوزش ميطلبم و طلب حلاليت مينمايم و از شما ميخواهم كه اگر شهادت نصيبم شد و به سوي پروردگارم پرواز كردم بعد از من شما بتوانيد راه مرا ادامه دهيد و اسلحه بر زمين افتاده مرا برداريد و با اين كافران از خدا بي خبر بجنگيد .
و اي پدر ومادر وبرادرانم ، مبادا ناراحت شويد، مبادا بيتابي كنيد افتحار كنيد كه يكي از سربازان را شما هديه كرده ايد و به اين هديه سربلند باشيد و دعا كنيد براي فرج امام زمان (عج) و دعا كنيد براي سلامتي امام امت وبراي پيروزي رزمندگان اسلام و شما اي عموي بزرگوارم و اي عمه هاي مهربانم از همگي شماطلب حلاليت ميطلبم و اميدوارم كه اين بنده حقير را ببخشيد و از همه بچه هاي عمه خود طلب حلاليت و بخشش مي كنم ميكنم و از آنها مي خواهم كه اگر موجب ناراحتي آنها در اين مدتي كه پهلوي آنها بورم مرا ببخشيند.
ودر آخر ازهمه فاميل، دوستان، و خويشان و آشنايان و همسايگان و تمام اهالي اسفزاو طللب عفو و بخشودگي مينمايم و موفقيت روز افزون اسلام و مسلمين و شما عزيزان را از درگاه احديت خواستارم.
                                                                                                                    10/11/64
و اي پدر و مادرم تنها وصيتي كه دارم اين است كه اگر شهادت نصيب من حقير گناهكارشد مرا در كنار قبر خواهر عزيزم و بهتر از جانم دفن كنيد و اگر امكان نداشت هر كجا كه خودتان خواسته باشيد عيب ندارد.
به اميد پيروزي حق بر باطل
امضا پسر حقيرتان مسعور خزاعي
                                              10/11/64

از مرحمت بالازاده ، وصیت نامه ای بر جای مانده است که متن کامل آن را در زیر می خوانید. وصیت نامه ای که نشان می دهد روحش نمی توانست در کالبد 13 ساله اش آرام بگیرد:

وصیت نامه مرحمت بالازاده جمعی لشکر عاشورا ،گردان علی اکبر

به نام خداوند بخشنده مهربان
از اینجا وصیت نامه ام را شروع می‌کنم. با سلام بیکران به پیشگاه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) و با سلام بیکران به رهبر مستضعفان، ابراهیم زمان، خمینی بت شکن و با سلام بی کران به مردم ایثارگر و شهید پرور ایران، که همچون امام حسین(ع) و لیلا، پسرشان را به دین اسلام قربانی می‌دهند.
آری ای ملت غیور شهید پرور ایران! درود بر شما! درود برشما که همیشه در مقابل کفر ایستاده اید و می‌ایستید تا آخرین قطره خونتان.
درود برشما ای ملت ایران! ای مشعل داران امام حسین ! تا آخرین قطره خونتان از این انقلاب و از رهبر این انقلاب خوب محافظت کنید تا که این انقلاب اسلامی را به نحو احسن به منجی عالم بشریت تحویل بدهید.
و ای پدر و مادر عزیزم ! اگر این پسرتان در راه اسلام به شهادت برسد، افتخار کنید که شما هم از خانواده شهدا برشمرده می‌شوید. 
ای پدر و مادر عزیزم! از شما تقاضایی دارم . اگر من شهید بشوم گریه نکنید. اگر گریه بکنید به شهدای کربلا و شهدای کربلای ایران گریه بکنید تا چشم منافقان کور بشود و بفهمند که ما برای چه می‌جنگیم. حالا معلوم است که راه تنها یک راه است که آن راه هم راه اسلام و قرآن است. و آخر وصیت می‌کنم راه شهیدان را ادامه بدهید و اسلحه شان را نگذارید در زمین بماند.
و مادرم و پدرم چنانچه من می‌دانم لیاقت شهادت را ندارم ولی اگر خداوند بخواهد که شهید بشوم مرا حلال کنید و من هم شهادت را جز سعادت نمی دانم. یعنی هر کس که شهید می‌شود خوش به حالش که با شهدا همنشین می‌شود. و از تمام همسایه‌ها و از هم روستایی هایمان می‌خواهم که اگر از من سخن بدی شنیده اید و کارهای بدی دیده اید حلال بکنید. و برادرانم اسحله ام را نگذارند در جا بماند و خواهرانم با حجاب با دشمنان جنگ کنند. خدایا تو را قسم می‌دهم که اگر گناهانم را نبخشی از این دنیا به آن دنیا نبر.
خدایا خدایا تو را قسم می‌دهم به من توفیق سربازی امام زمان(عج) و نائب برحق او خمینی بت شکن را قرار دهی. تا در راه آنها اگر هزاران جان داشته باشم قربانی بدهم.

کربلا کربلا یا فتح یا شهادت 
جنگ جنگ تا پیروزی



صحیقه نور در دستان نورانی مرحمت بالازاده